X
تبلیغات
كومه اي براي روزهاي باراني
جنبش واژه ی زیست :

پشت کاجستان ‌‌, برف.

برف , یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد, آواز ,مسافر و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک و رسیدن و حیاط.

من و دلتنگ و این شیشه ی خیس .

می نویسم و فضا.

می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خوابد.

زندگی یعنی : یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید,

کودک پس فردا,

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز, نان گندم خوب است.

وهنوز, آب می ریزد پایین, اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان,

برف بر دوش سکوت

وزمان روی ستون فقرات گل یاس.

   


نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 توسط سمیرا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1391 توسط سمیرا

گویند که عشق غرق در بی تابی ست

گویند که نشان عشق در بی خوابی ست

گویند که مطرب نیست جز مطرب عشق

گویند که عاشق نیست ایمان به عشق

گویند که درد عشق از معشوق است

گویند که آرامش از آشوب است

گویند بی تابی از دوری اوست 

گویند که دیوانگی از ناله ی اوست

گویند که راهی نیست در راه بهشت

گویند که آهی نیست در صحبت عشق

گفتند ولی کس نگفت زآوای وصال

گفتند ولی کس نگفت ز پایان فراق.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1391 توسط سمیرا
پیرزنی در ده بود

کیسه ای داشت به دست

غرق در اوج بلند مهتاب

پابه پای شب تاریک می رفت

نا امید و مایوس

به در خانه ی هر خرد و جوانی می زد

پیرزن سائل بود

پیرزن سائل یک بار دگر اکسیر بود

پیرزن عاجز بود

پیرزن از هر تمنای دلی عاجز بود

کیسه از تجربه های زندگی مملو بود

کیسه در چشم بشر خالی بود

نوجوانی آمد

کیسه را باخود برد

کیسه را باخود به بازی دنیا برد

کیسه تجربه داشت نوجوان آن را ندید

نوجوان تجربه را در زندگی کردن دید. 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1391 توسط سمیرا
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی
الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 توسط سمیرا
من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد ...

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد... آرام... آرام ...

پری کوچک غمگین

که شب از یک بوسه می میرد ...

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ...

و بدین سان است که کسی

می میرد ...

و کسی می ماند ...

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد ...       


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم تیر 1391 توسط سمیرا

شعری زيبا از سهراب سپهری در وصف زندگي

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
... مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.



سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم تیر 1391 توسط سمیرا
كه زيبا بنده ام را دوست ميدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو ميگويد

ترا در بيكران دنياي تنهايان

رهايت من نخواهم كرد

رها كن غير من را آشتي كن با خداي خود

تو غير از من چه ميجويي؟

تو با هر كس به غير از من چه ميگويي؟

تو راه بندگي طي كن عزيز من، خدايي خوب ميدانم

تو دعوت كن مرا با خود به اشكي، يا خدايي ميهمانم كن

كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست ميدارم

طلب كن خالق خود را، بجو ما را تو خواهي يافت

كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق ميشوم بر تو كه

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته ميگويم، خدايي عالمي دارد

تويي زيباتر از خورشيد زيبايم، تويي والاترين مهمان دنيايم

كه دنيا بي تو چيزي چون تورا كم داشت

وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت ميگفتم

مگر آيا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستي؛ ببينم من تورا از درم راندم؟

كه ميترساندت از من؟ رها كن آن خداي دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

اين منم پروردگار مهربانت.خالقت. اينك صدايم كن مرا. با قطره ي اشكي

به پيش آور دو دست خالي خود را. با زبان بسته ات كاري ندارم

ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاكي ام. آيا عزيزم حاجتي داري؟

بگو جز من كس ديگر نميفهمد. به نجوايي صدايم كن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاك با ايمان

قسم بر اسبهاي خسته در ميدان

تو را در بهترين اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تكيه كن بر من

قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهايت من نخواهم كرد

براي درك آغوشم، شروع كن، يك قدم با تو

تمام گامهاي مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو ميگويد

ترا در بيكران دنياي تنهايان. رهايت من نخواهم كرد

 

شعر از زنده ياد سهراب سپهري


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم تیر 1391 توسط سمیرا
    

اسلایدر